امروز حدود ساعت 11 صبح دیگه طاقت نیاوردم محل کارم بمونم،... حس ناراحتی و اعصاب خوردی بدی داشتم، چیزی که این احساسم رو بدتر میکرد اینکه هرچی فکر میکردم نمیتونستم براش علتی پیدا کنم... یک عصبانیت و ناراحتی ظاهرا بی مورد.از محل کارم زدم بیرون، رفتم خارج شهر... حدود ده دقیقه رانندگی. یک دشت خشک ولی وسیع و آزاد... یک ساعت خلوت وسکوت. و بعدش انگار شرایط کمی عادی شد و برگشتم.هنوزم علتشو درک نکردم!
برچسب:
نویسنده: پرنیا زارعی
برچسب:
نویسنده: پرنیا زارعی
از حدود 2 ماه قبل به این نتیجه رسیدم که اپلیکیشن اینستاگرام تبدیل شده به یکی از آفت های بزرگ زندگی من.قبل از اون متوسط استفاده من در هر شبانه روز به یک تا دو ساعت می رسید که بیشتر داخل اکسپلور سپری می شد.یکی از روزها درگیر چالش هایی جدی در خصوص کسب و کارم شدم که بسیار منو اذیت کرد. یه بخشی از وجود من انگشت اتهام رو به سمت اینستاگرام گرفته بود. که فکر میکنم تا حدودی هم درست بود.استفاده من شاید در شبانه روز به دو ساعت می رسید اما ظاهرا اثر این دو ساعت بر حالت روحی روانی من در طی روز بسیار بیشتر از این مقدار بود. حذف کردن برنامه اینستاگرام رو از لیست گزینه های "درست" خط زدم،.. این مورد تجربه ی ناموفقی بود که یکی از دوستام برام تعریف کرده بود.پس تلاش کردم به جای حذف، آثار منفی اون رو زندگی خودم و دیگران رو بولد کنم و به این آثار توجه بیشتری داشته باشم که این ایده کاملا موفقیت آمیز بود.حالا بعد از دو ماه کل استفاده من از اینستاگرام به دو ساعت نمیرسه..
برچسب:
نویسنده: پرنیا زارعی
امشب هنگامی که داشتم یه کاری با لپتاپ انجام میدادم یاد یه اهنگ قدیمی افتادم و از یه سایتی شروع کردم به گوش دادن... اهنگی که مال حدود12 سال قبل بود.. یاد اون زمان و خاطراتش افتادم و ناخوداگاه وبلاگمو باز کردم... وبلاگی که اولین مطلب اون رو 14 سال قبل نوشتم!از اولین نوشته وبلاگم شروع کردم به خوندن... تمام اون سالها و اتفاقاتش جلو چشمم اومد.. کلی اتفاق تلخ و شیرین... احساسات بسیار عجیبی تجربه کردم.نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم باز هم یه مطلبی بنویسم.. انگاری وبلاگم ازم میخواست که نزارم بمیره!خیلی از دوستای وبلاگی که اون زمان داشتم وبلاگاشون تعطیل شده و هیچ کس انگاری دیگه نمینویسه.وای که چقدر شرایط نسبت به اون زمان عوض شده.. البته فکر میکنم این ما هستیم که تغییر کردیم. رشد کردیم، با تجربه تر شدیم ، پیرتر شدیم و نوع نگاه و نگرشمون به مسائل و زمان و زندگی عوض شده... جالبه که بلاگفا به همون شکل باقی مونده.. و البته این خیلی قشنگ و نوستالوژیکه!!نمیدونم چرا اون زمان خیلی قشنگ تر بود،.. خوشحال تر بودیم و انگار زمان کندتر سپری می شد...امشب در یک زمان چند ساعته وقایع 14 سال گذشته خودم رو بصورت سریالی و مستند مرور کردم اونم به شکلی که خیلی اتفاقات فراموش شده دوباره زنده شدن...حس عجیبی نسبت به زمان و زندگی پیدا کردم و خاطراتی زنده شدن که مطمئنا بر عملکرد و نوع نگرشم بی تاثیر نخواهد بود....
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۴۰۲ ساعت توسط آدمـــکـــ
|
برچسب:
نویسنده: پرنیا زارعی